X
تبلیغات
:( !F@g*%ts
:( !F@g*%ts
تشخیص بیماری و درمان
:( !F@g*%ts
Home | Archive | E-mail


________________________

نکته هایی برای عزیزای دلم :

1) به کامنت احتیاجی نیست*
2) مولی به خودت قول بده که فقط پنجشنبه ها بیای! (منقضی شد)
3) ما با هم عهد میبندیم که تمام حقایق رو در مورد بر و بچ بپذیریم.

________________________

سخنی با اجنبی ها:

1) این بلاگ منحصر به حد اکثر سه نفر میباشد.
2) اگر ه×وفوب هستید صفحه رو ببندید.
3) احتیاجی به فهمیدن پست های من نیست. به خاطر دلیل شماره (1) بعضی عبارات رمزی هستند.

4) کامنتای غیر مرتبط با پست پاک میشن!!!!!
(اگه اومدین نیازی نیست اطلاع بدین که "اومدم سر زدم."
به جان خودم از طریق آمارگیر میتونم ببینم! D: )

________________________

سخنی با اونایی که خوشحال میان تو این وبلاگ :

* مطمئنم هیچ کدوم از شما مضحکها این قسمت رو نمی خونید ! D:*

________________________

سخن هفته:
"When 60 minutes passes like a freight train at a railway crossing..."
William Beckett

________________________


my Gabilliam STORY!



_______________________________
ویرد های قبلی
روانشناس بلاگ
لینک های روزانه
لیست بیماران


Powered by
Blogfa.com


kidnap-ch2
http://up.vatandownload.com/images/xy2r65239oqut7y3pztq.jpeg

دوباره به ون برگشتیم . هلم داد داخلش و بعد از من وارد شد .به کندی موفق شدم سر جایی که باید بنشینم قرار بگیرم . به خاطر همین وقتی نشست بدنش محکم به بدنم برخورد کرد . اما نگام کرد تا ببینه خوبم؟ خودم و جمع کردم و اون فشارم داد به تکیه, تا آروم تر باشم . "مسکن میخوری؟" فوراً سرم و به نه تکون دادم. چیزی نگفت . ری گفت "خیلی خسته  شدم , بهتره یه فست فود پیدا کنیم . مرد سری به نه تکون داد . "الان نمیشه ری, باید برسیم." " ...aah" خودشو به تکیه کوبید و به بیرون نگاه کرد .باید بیشتر از بیست و پنج سال داشت , اما بچه به نظر می رسید.
پشت سرم و روی تکیه گذاشتم . هنوز خواب آلودگی رهام نمیکرد . دستی از بین تکیه و کمرم رد شد و من و به طرف مرد کشید . نمیتونستم حرف بزنم و تاثیر اون آرامبخش نمیگذاشت که چشمام و باز نگه دارم. دوباره خوابم برد .

این بار توی انباری بودم . دورم پتویی پیچیده بود و دستهام باز بودند. شب بود . حس میکردم بهترم . فقط یک سردرد که میتونستم تحملش کنم. پاشدم و نگاهی به اطراف انداختم. فقط یک پنجره ی کوچک بود . ازش نا امید شدم و دنبال راه دیگه ای گشتم . و وقتی فهمیدم همون تنها راهمه , تصمیم گرفتم احمقانه امتحانش کنم .
از دیوار بالا رفتم , گرچه تابحال این کار و انجام نداده بودم, یعنی از چیزی بالا نرفته بودم , از ارتفاع میترسیدم!
به پنجره رسیدم  و بازش( کردو «- کاشانی) کردم.  هوای تازه ی شب به صورتم خورد , همراه با ترسی وصف نشدنی!  نا امید و مضطرب شانسم و امتحان کردم . شونه ی چپم و اول خارج کردم و بعد دیدم که شونه ی راستمم  تونستم بیرون بکشم . باورم نمیشد از اون پنجره ی کوچیک عبور کرده باشم! و بعد نوبت به کمرم رسید  . بیرون رفتم . اما ش*ت ! بازم همون ترس همیشگی ! از خودم پرسیدم : جونت مهم تره یا دست و پات؟
پریدم .
اول کف پاهام  و بعد کف دستا و زانو هام به زمین خورد . حس میکردم بی حس شدن , اما بلند شدم . از توی انبار صدایی گفت "فرار کرده!" "ف*ک! بریم!"  با تمام سرعتم دوییدم . پام انگار فلج شده بود . پشت ون جا خوردم تا تو فرصت بعدی , پشت یک سنگر دیگه پناه بگیرم و بعد دیگه از اون سوییت خارج میشدم . در خروجی رو میدیدم . دوتا پا طرف دیگه ی ون قلبم و لرزوند. اما سریع رفت! خوب نگاه کردم . کسی توی پارکینگ نبود.به طرف در رفتم فقل بود و هیچ منفذی وجود نداشت .موبایلم توی جیبم نبود.یادم اومد صدای خروپفی از توی ون میومد . نگاه کردم . ری بود . چاره ای نداشتم جز اینکه در و باز کنم و آروم موبایلشو کش برم.پمپ های قلبم با نفسام رقابت میکردن, وقتی این کارو میکردم.اما ری, های خوابیده بود! با چندین قوطی کنارش. برش داشتم و سعی کردم شماره ی پلیس و بگیرم . اما همه چی یادم رفته بود. به دستام اجازه دادم بدون فکر شماره بگیرن و جواب داد "NYPD" *اداره ی پلیس نیویورک* دهنم و باز کردم  که دستی محکم از پشت دهنم و فشرد و با بدنش , بدنم و به ون چسبوند . موبایل و قاپید و داد زد "ری!" ری بلند شد . تکون خوردم و احمقانه اننتظار داشتم که رهام کنه! یک بار دیگه محکم به ون کوبوندم .قفسه ی سینه م انگار شیکست!  تهدید کننده گفت "پشیمون میشی!" ری بیرون اومد و با چشمان درشت و گیج از الکل به اطراف و ما نگاه کرد . دن و پسر دیگه خودشونو رسوندن . دن گفت "گرفتیش؟..." مرد منو کشید . "آره ... شانس آوردیم! بریم تو." مقاومت کردم . "بذار برم عوضی!" اما اون اهمیت نمیداد . (دوستش ازاون پشت چشم و ابرو میومد که : زشته , ازین حرفا نزن , بی ادبیه.) همچنان منو با پشت یقه ی بلوزم همراه خودش میکشید و من احمقانه مقاومت میکردم و سعی میکردم دستم و از دست نه چندان بزرگ اما قدرتمندش رها کنم . یهو منو سفت کشید و پرتم کرد روی زمین , لگدی به سینه م زد و دومی رو به پهلوم . صدای ری آهسته گفت "اندرو...!"  به ذهنم تلنگری خورد *اندرو* ! مرد, کنارم رو یه زانو نشست و موهامو تو مشتش گرفت و کشید . "نمیخوام بیشتر از این صدمه ببینی , خب؟ پس دیگه مقاومت نکن!" حرکت نکردم , دندونام از ترس سفت به هم فشرده میشدند . حتی صدام برای درد شدید استخونام در نیومد . با بازوم محکم کشیدم و بلندم کرد. کف دست زخمیم روی قفسه سینه م کشیده شد , در حالی که بی ملاحظه میکشیدم . بازوی دیگه م و دن گرفت  و به اتاق رسیدیم .  


خانوم جوونی از آشپزخونه بیرون اومد . چشمای سبز وحشیِ **سی ای داشت . لبخندی زد . "فکر کردم کارمون تمومه!" بلند گفتم کارتون تمومه! چون میشناسمتون!" به طرف اندرو برگشتم . "تو- تورو میشناسم! تو اندرو (درشونیان) کلی * Clay*هستی! اندرو  نیم نگاهی به طرف دیگه ای چرخوند و با نفسی دوباره به من برگشت. "چه بد که میشناسی!" ساکت شدم . "دن؟" بی اختیار سریع گفتم "نه-!" نگاهی به من کرد و خندید . "دن, دستمال سفره مونو بیار, میخوایم یه چیزی بخوریم! ضمناً دستبندارم بیار , بعدش میخوایم بریم چن تا خلاف کار و بگیریم. "  عقب رفتم . رو به پسری که هنوز اسمشو نمیدونستم با خونسردی گفت "بگیرش." و حالا بازوهام از پشت توی دستاش بود . تقلا کردم و سعی کردم خودمو رها کنم , اما انقدر بی فایده بود که انگار توی خواب تلاش میکردم.
دن جلو اومد و دستبند و به دستم بست .با یه بغض غیر قابل کنترل گفتم  "مگه من  چیکار کردم!؟" اندرو برم گردوند و نگام کرد . نگاهش نگاه یک رئیس بود . دستمال و تو دستش کشید و  رو به من گفت . "نمیدونم!" "چی؟! پس چرا-" "میبرمت جایی که بهت بگن!" دستمال و روی مبل پرت کرد و بازو م و کشید . "راه بیفت ." "کجا-" جوابم و نداد.

به اتاق تاریکی که به نظرم اتاق خواب میومد رسیدیم اشکام و با شونه م پاک کردم نگاهم به تخت دو نفره افتاد. خودمو کمی عقب کشیدم . "من رو اون تخت نمیخوابم!" هلم داد روی تخت و گفت "تو انتخاب نمیکنی!" "من مث تو گ* نیستم!" یه طرف سرم و با فشار دستش تو بالشت فرو کرد وگفت "گوش کن! من فقط تحملت میکنم تا از شرت خلاص شم اکی؟ قیافه ی زشتتو به زحمت تحمل میکنم , فکرشم نکن به بدنت نگاه کنم!" چیزی نگفتم . یکی از دستام و باز کرد و دیگری  رو بالای سرم به تخت بست. "اینطوری تا صبح دستم خشک میشه!" "میخوای کلیدشو بهت بدم !؟" رفت زیر لحاف. چشماشو بست . "فقط خفه شو, خیلی خسته م اکی؟" "رئیست گفت منو با یه دست آماده ی قطع شدن ببری پیشش؟" "نه, ولی نگفت سالم ببرمت." هنوز چشماش بسته بودن.  دراز کشیدم , اما چند لحظه ی اول دستم شروع کرد به سرد شدن . "بازش کن ! زود باش حالم خوب نیست!"  با خونسردی, در حالی که هنوز چشماش بسته بودن, گفت "اگه یک بار دیگه بیدارم کنی قسم میخورم که دهنتو ببندم.فهمیدی؟"  بعد از این حرفش دیگه صدام در نیومد .

 اما وقتی بیدار شدم بازوش دور سینه م حلقه شده بود و دستم باز بود .  "هی!" چشماشو باز کرد . با عصبانیت نگاش کردم . اهمیت نداد . خندید . "متاسفم! خواستم بهت کمک کنم!" "گوش کن! من هیچ پولی ندارم! به چه دردی میخورم؟! ما حتی بند معروفیم نیستیم..." "چرا نیستین , امسال آورد بهترین بند پسرا رو گرفتین!(حتی رکورد آس فایوم شکستین!)" "میدونی که همه ش مزخرفه... سال دیگه نگامونم نمیکنن!" "اگه زنده بودی تلاشتو کن, بعدش میبینی که بازی نبوده."
چیزی نگفتم فقط با یه اخم نگاهش کردم. اهمیت نداد و از اتاق خارج شد.


رفتم سراغ پنجره . انقدر بلند بود که اگه میپریدم ضربه مغزی میشدم یا کلاً استخونام خورد میشد . برگشتم روی تخت .
چند دقیقه بعد دن با یک سینی صبحونه به اتاق اومد . "زود تمومش کن, باید بریم . " دیگه منتظر نشد و رفت . به دستام نگاه کردم . زبر و پوست پوست شده بودند و هنوز خون روش باقی مونده بود . میسوختند. بلوزم و بالا زدم تا دنده هامو چک کنم . دردش کمتر شده بود اما با یه مارک نسبتاً بزرگ . و بهترین شلوارم! زانوش پاره و خونی شده بود . یادم میومد همیشه مراقب تمیز بودن لباسام و وسایلم بودم !

برچسب‌ها: Story
[ Kidnap/chapters ]

©2008 All rights reserved.